الفيض الكاشاني

6

كلمات مكنونة من علوم أهل الحكمة والمعرفة

هذا الشرك كلهم عبيد للسوى وقد عافى اللّه بعض عبيده عن هذا الدآء برافكن پرده تا معلوم گردد * كه ياران ديگرى را مىپرستند بلى هر ذره كه از خانه بصحرا شود صورت آفتاب بيند ، اما نميداند كه چه مىبيند . چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند * در آفتاب وغافل از آن كافتاب چيست وقتي ماهيان جمع شدند وگفتند چند گاه است كه ما حكايت آب مىشنويم وميگويند حيات ما از آب است ، وهرگز آب را نديده‌ايم بعضي شنيده بودند كه در فلان دريا ما هي است دانا آب را ديده پيش اورويم تا آب را بما نمايد ، چون باو رسيدند وپرسيدند گفت شما چيزى بغير آب بمن نمائيد تا من آب را بشما نمايم با دوست ما نشسته كه اى دوست دوست كو * كو كو همى زنيم ز مستى بكوى دوست سألها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد گوهرى كز صدف كون ومكان بيرون بود * طلب از گم‌شدگان لب دريا ميكرد بيدلى در همه أحوال خدا با أو بود * أو نمىديدش واز دور خدايا ميكرد در ديدهء ديده ديدهء مىبايد * وز خويش طمع بريدهء مىبايد تو ديده ندارى كه ببينى أو را * ور نه همه اوست ديدهء مىبايد